سرمو کرده بودم تو قسمت فریزر یخچال . سرم داغ بود . داشت می ترکید . دور چشمام در می کرد . از دوش گرفتن با اب سرد متنفرم . ولی اصلن دوست نداشتم از یخچال بیام بیرون . یخچال داشت بوق می زد . مامانم داشت با تعجب نگاهم می کرد و گفت چیزی گم کردی داخل . نمی خواستم جوابش بدم و فقط می خواستم از سرمای داخل یخچال لذت ببرم . صدای مامانم می یومد که داشت می گفت خدایای یه عقل سالمی به بچه های من بده  و من همچنان در یخچال بودم و خواهرم می گفت برو تو . خودت به درک یخچال سوخت بذار درشو ببندیم  . مامانم گفت داره بارون می یادبرو زیر بارون شاید اروم شدی . و من به بارون پناه بردم



پاورقی ....
1-طبق معمول مسافرت بودم
2-بارون می یاد . پاییزم داره تموم می شه