اسمون بندرم مثل اسمون شهر های دیگه داره گریه می کنه . نمی دونم از چی دلش پره . خودشو می کوبه زمین . رعد وبرق می زنه . بغض می کنه و می باره . به شدت می باره . طوری که اب خیابون های شهر رو می گیره و برای رد شدن از عرض خیابون باید لباس شنا بپوشی یا اگه شنا بلد نیستی قایق سوار شی . از این قایق موتوری ها نه ها . از این قایق پارویی ها و با لذت پارو بزنی . دوست دارم با اسمون حرف بزنم . ببینم چرا گریه می کنه . شاید بتونم کمکش کنم . 
خواهرم اتاقشو از اتاق من جدا کرد . اما نمی دونم چرا برای رفتن هی این پا اون پا می کنه . کتاب هاشو یکی یکی می بره . الانم بهانه گرفته کلید ، در کمدشو باز نمی کنه . نصف لباساشم بیشتر نبرده . هی بهانه های چپندرقیچی می گیره .



پاورقی ...
1- دوست دارم اسمون ببوسم . به خاطر بزرگیش . به خاطر عظمتش .
2- یکی هم خر نمی شه بیا خواهرمو بگیره دوتا اتاقا مال من بشه