نمی دونم دقیقا چم شده . چند وقتی هست سکوتی تمامی افکارمو در بر گرفته . خیلی حرف ها برای گفتن دارم ولی انگار یه دیوار اهنی دقیقا سر راه نوشته هام قرارداده . خیلی چیز ها توی ذهنم مرور می شه اما همین که می یاد نوشته بشه یکی این فیبر نوری قطع می کنه . اصلا بهش فکر نکنید . گفتم نه ...ئه ئه اصلا پای مسائل عشقی و عاطفی این وسط نیارین . خیلی از مسائل دیگه هست که الان جای اینا رو گرفته . اصلا فکر نکنید من 24 ساعته نشستم و به خواستگارو این جور حرف ها فکر می کنم.

بگذریم یه 15 روزی رفتم مسافرت . از شانس بدم این دفعه که اومدم خونه خاله خراب شم خاله محترمه جا خالی دادن و رفتن مسافرت . من موندمو شوهر خاله محترم + اشپزخونه . بله بنده خیر سرم برای دکتر رفته بودم داشتم غذا می پختم . شوهر خاله محترم هی هندونه های قلمبه می ذاشتن زیر بغلم و از دست پختم تعریف می کردن و گفت خدا تو رو رسونده . تازه وقتی داشتم بر می گشتم اینقدر ناراحت شد . بابام اینقدر ناراحت نمی شه از رفتنم. اما خدا خیرش بده ظرف ها رو شوهر خاله ام می شست . می دونست  که من از ظرف شستن متنفرم .



پاورقی ...

1- بابت تبریک تولدم و گواهینامه ممنون