<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دخـــتـری بــا چــــتـری ســــوراخ</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/</link>
<description>ایــن وبــــلاگ هــیـچ شعبـــه دیــگــــری نـــدارد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 21 Dec 2009 08:57:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شب چله</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من امروز دارم می رم . فکر نکنم دیگه همدیگه رو ببینیم . منو فراموش کن و به خاطر  همه بدی که در حقت کردم منو ببخش .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از طرف پاییز ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این متن اس ام اس که من کلی از دوستامو با اون سر کار می زارم و دوست و دشمن خودمو می شناسم . گاهی وقت ها جواب هایی با نگرانی و دلتنگی برام می فرستن و بعضی هاشونم از کلمه به درک استفاده می کنن .امروز کل فامیل برای شب یلدا دعوتن خونه ما و مامانم برای امشب یه دیگ بزرگ آش  درست کرده . فال قهوه و فال حافظ از برنامه های همیشه شب یلدا خونه ماست . جاتون خالی حسابی بخور بخور داریم . وای فکرشو می کنم امشب چقدر خونمون شلوغ می شه افسردگی می گیرم . از شلوغی بدم نمی یاد ولی از جیغ و گریه بچه ها اعصابم بهم می ریزه . ماشاالله یکی دو تا هم که نیستن . خدا بهم رحم کنه . ما از این مهمونی ها تو خونمون زیاد داریم من دیگه به جیغ بچه هاشون عادت کردم . برام دعا کنید امشب بچه ای رو به قتل نرسونم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پاورقی ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۱- یلدا مبارک&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۲- اگه فال قهوه ام خوب در آمد حتما براتون تعریف می کنم &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۳- فکر نکنین تو فنجون دنبال شوهر می گردما &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;۴- تو فنجون دنبال قبولی دانشگاه می گردم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 08:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شروع سوم </title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;دو ساله كه دارم مي نويسم . دقيقا نمي دونم يه بچه از چند سالگي روي پاهاش واي مي سته و مي تونه راه بره و از چند سالگي مي تونه حرف بزنه آخه تجربشو ندارم ولي همينقدر مي دونم كه اگه نظرات شما دوستان عزيزم نبود شايد من هيچ وقت نمي تونستم توي اين دو سال بنويسم . دوستايي كه شايد در حقشون خيلي كم لطفي كردم و كم بهشون سر زدم بازم منو قبول دارن و به دست نوشته هاي ناچيز من نظر مي دن . با آمدنشون خوشحالم مي كنن. اين همه چرت و پرت سر هم كردم كه بگم امروز يه جورايي پايان دو سالگي وبلاگ منه و باز هم يه جورايي آغاز سه سالگي وبلاگ منه.&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;الان كه دارم مي نويسم سرما خوردم . تب دارم و گلاب به روتون آب ريزش بيني مجال تايپ كردن نمي ده . مامانم يه سري دارو تجويز كرده كه بهتر شدم و اومدم سر كار . همش تقصير خواهرمه اول اون سرما خورد و بعد حواله كرد سمت من و خودش خوب شد . حالا من موندم به كي سرما خوردگي بدم تا خودم خوب شم . كسي دوست داره بوسش كنم ؟؟؟؟&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پاورقي...&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;۱- مي خواستم قالب وبلاگمو عوض كنم ولي هنوز قالب قشنگي پيدا نكردم . &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۲- هيچ وقت از پايان خوشم نيمده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۳- دوست دارم هميشه شروع كنم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۴- قول نمي دوم ولي سعي خودمو مي كنم به همه دوستان سر بزنم .&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Dec 2009 06:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نبودم</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;جاتون خالی شیراز بودم. همونجور که گفتم رفته بودم بگردم و در کنارش کنکور بدم . اینجور که کل فامیل برام دعا کردن فکر کنم نخونده قبولم . یکم دیر به دیر آپ می کنم چون واقعا سرم خیلی شلوغ شده . فکر کنم باید شامپومو عوض کنم آخه خیلی هم سرم می خاره . بندرعباس هم باروناش شروع شده و آسمون داره به حال درس خوندن من زار زار گریه می کنه . آسمونم می گه مارو مسخره کردی با این درس خوندنت . بیا برو شوهر کن شاید شوهرت دکتر بود به تو هم گفتن خانم دکتر ولی اون از دل من خبر نداره که کو شوهر ... کی شوهرشو به من می ده .&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=baseline&gt;سوتی قشنگ اغلب دخترا تو کنکور این بود که سال پیش سخت تر بود . نتیجه اخلاقی اینکه اغلبشونم مثل من سال پیش شرکت کردن ولی قبول نشدن.&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;IMG height=493 src=&quot;http://aidaahmadi.webng.com/33.jpg&quot; width=477&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;پاورقی...&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;1- فرشته دختر دایی منه و من دختر عمه اونم ( قابل توجه بعضی ها )&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;2- فرشته هم سن شما نیست خیلی بزرگتره ( قابل توجه بعضی ها )&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;3- چه تو بارون بستنی می چسبه .&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;4- اینم عکس اینجانب در باغ ارم شیراز .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 14:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>help me</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاییز بندرعباس هم بلاخره شروع شد و ما کم و بیش شاهد بادهای پاییزی هستیم . 13 آذر کنکور دارم و مثل یک مرد بدون خوندن درس با تمام روی کامل حوزه امتحانیمو شیراز زدم و برای گردش و یه 4 ساعتی کنکور دادن دارم می رم شیراز . بگذریم که دوستم روی منو کم کرد و حوزه امتحانیشو زده تبریز ( کی می ره این همه راه ) و تازه از الان رفته اونجا ( چه اعتماد به نفس ) . دو تا از دوستامم که مثل موریانه افتادن روی کتاب های مدرسان شریف و حتی از جلداشونم نگذشتن و دارن می خونن. انشاالله که قبول بشن شاید یه شوهری گیرشون بیاد و این طلسم  شکسته بشه . من که هنوز جونم . از درس بگذریم همسترم 6 تا بچه آورده . همه شبیه خودش شدن . این چند روز اینقدر اتفاقات کوچیک و بزرگی برام افتاده . به خاطره نیش یه پشه بی تربیت 2 تا آمپول زدم تا خارشش خوب شد . خودمونیم ها یه پشه نبود یه گله پشه بود اگه پامو می دیدین . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گاهی وقتا فکر می کنم خدا منو فراموش کرده و اینقدر سرش شلوغه که یادش می ره یه نیم نگاهی به من بندازه . اون روز خیلی التماسش کردم تا کارمو راه بندازه . بیشترش تقصیر خودم بود ولی فهمیدم حواسش به همه هست حتی یک نیم نگاه . اون روز کمکش منو تو فکر برد . که هر اتفاقی باعث تجربه همراه با عبرت می شه و حواسمو باید بیشتر از این ها جمع کنم و بیشتر برای خودم ارزش قائل شم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- درسته پاییز شروع شده ولی ظهر ها خیلی گرمه. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- فقط شب ها پاییز داریم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- درس خوندما ولی کم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4- خدا جون خیلی دوستت دارم .&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 14:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>on time</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند روزی است حوادث غیر مترقبه در شهر ما با اطلاع قبلی و سر یک ساعت به وقوع می پیوندد . به طوری که در این 4 روز گذشته بین ساعت 2 تا 4 صبح زلزله هایی به وقوع پیوسته که بیشتر شبیه انفجار بوده تا زلزله و بیشترین مقدار آن را 4.9 ریشتر اعلام کردند که خرابی های به وجود آمده بیانگر چیزه دیگری است . تاحالا 7 ریشتر زلزله اومده بود ولی نه قابی افتاده بود بشکنه نه در کابینت باز شده ظرف ها بریزه بیرون نه لامپ افتاده بشکنه و نه دیوار ها ترک خورده و گچبری های دیوار ریخته . ولی عجیب آنکه با 4.9 ریشتر همه این اتفاقات برای خونه ما که ویلایی افتاد و خدا به داد آپارتمان ها برسه . ما به تازگی به معنی واقعی 4.9 ریشتر پی بردیم. حرف ها و حدیث های زیادی در باره وقوع این اتفاقات غیر مترقبه ولی سر ساعت بخصوصی وجود دارد که بحث داغ تمامی محافل شده . اون روز صبح بعد از اولین زلزله موقعی که به سمت شرکت می رفتم دعا می کردم ساختمان شرکت خراب شده باشه یه چند روزی استراحت کنم ولی هیچ اتفاقی نیافتاده بود حتی مانیتور نشکسته بود که من بهانه برای کار نکردن داشته باشم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این چند شب بعد از زلزله اتفاقات خنده داری هم به وقوع پیوست مثلا کسایی که کل این چند سال خودشونو می گرفتن و کلاس می زاشتن کلی قیافه می اومدن ، باید می دیدین از ترس با چه لباس های افتضاحی پریده بودن تو خیابون .من که اعتراف می کنم تا تو حیاط خونه با تاپ شلوارک بودم چون خونه ویلایی بود . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پاورقی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1- این چند شب هیچ کس خواب درست حسابی گیرش نیمد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2- واقعا همه می دونستیم که زلزله چه ساعتی می یاد و خودمونو برای اون ساعت آماده می کردیم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3- یکم عجیب نیست ؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4- شهر مثل عید نوروز پر از چادر های رنگارنگ شده بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5- حادثه هیچگاه خبر نمی کند ... تصحیح می کنم . حادثه همیشه خبر می دهد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;6- خدا می داند و بس ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;7- اگه خوبی یا بدی از من دیدین حلالم کنید .&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 17:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشکرات فراوان</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قبل از همه چیز از محبت دوستان و تبریک تولدم از همه سپاسگذارم . انشاالله که بتونم جبران کنم.(تعارف اصفهانی).صبح که از خواب بیدار شدم مامانم اولین کسی بود که کادو بهم داد و بوسم کرد . شب توی خونه یه تولد سر هم بندی و مختصر برام گرفتن با اینکه زیاد کادو گیرم نیمد ولی بازم خوش گذشت . جاتون خالی . همه بیشتر به مامانم تبریک گفتن که همچین دختری مثل من داره . خواهرم و دوستش دونگی برام کیف خریدن . بقیه دوستام گفتن تا شام ندی کادو خبری نیست . از کسانی که انتظار نداشتم کادو گیرم اومد و از کسانی که انتظار داشتم حتی یادشون رفت بهم تبریک بگن که این کارشون یادم می مونه وحتما در اولین فرصت از خجالتشون درمی یام و کارشونو جبران می کنم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اون روز طبق روال روزهای تولد از ناهار خبری نبود  چون مامانم تازه زایمان کرده و بخیه هاش درد می کنه و نمی تونه آشپزی کنه . خواهرم که کوچیکه و منم که تازه به دنیا اومدم .بابام هم زنگ زد و تولدمو تبريك گفت . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقي ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- امروز 88/8/8 بود .  &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- خواهرم شب قبلش كادو رو با كاغذ كادو بهم داد . گفت كادوش كنم يا همينجوري خوبه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- يعني من امسال كارشناسي قبول مي شم ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4- باز هم از تبريكات همه ممنونم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;5- بابام چرا نمي ياد ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;6- همسترم بارداره ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;7- احساسا سرما خوردگي دارم . كسي آنفولانزاي خوكي نمي خواهد ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;8- لطفا با ماسك و دستكش متن بالا رو بخونيد . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;9- هَپي چو ( عطسه )&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 14:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهارمین روز از هشتمین ماه سال</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز صبح وقتی داشتم آلبوم عکس های بچگیمو نگاه می کردم متوجه شدم چقدر من مثل آفتاب پرست قیافه عوض کردم و مثل مار پوست انداختم . مامانم می گه وقتی به دنیا اومدم کچل بودم و سیاه و حتی یک سالگی که می خواستند موهای منو بچینن من هیچی مو نداشتم ناچار تا دو سالگی من صبر می کنن و بعد کچلم می کنن . بر عکس حالا اینقدر مو دارم که نمی دونم چیکار کنم . قیافم که 180 درجه با بچگی هام فرق داره . بچه که بودم شبیه بابام بودم حالا شبیه مامانمم . مخصوصا دماغم . &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چرا تا حالا من زندم خدا می دونه . چون از بدو تولد تا حالا هزاران بلا از آسمان و زمین بر من نازل شده . وقتی که به دنیا اومدم یرقان داشتم . 11 روزم که بود محبت خواهرانه خواهرم که 1 سال و نیمش بود شکوفا می شه و داشته منو خفه می کرده . در 6 ماهگی دختر خاله های عزیزم که از محبت سرشارن به من آبگوشت می دهند که گلاب به روتون اسهال و استفراغ می گیرم و کل عید سال 68 برای خانواده من زهرمار می شه تا من خوب می شم و جالب اینکه بعد از گذشت 25 سال اعتراف به این جنایت کردند . ریختن آب جوش روی بدنم در 5 سالگی . افتادن از پشت بام در 7 سالگی و تصادفات مکرر و بیماری های پیاپی و خلاصه منه لامصب دارم به حضرت عزرائیل قسطی جان پرداخت می کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بگذریم این همه نطق کردم که بگم &lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;4 آبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;تولدمه&lt;/strong&gt; . اره من متولد چهارمین روز از دومین ماه از فصل زیبای پاییزم . امسال از کیک تولد تو وبلاگم خبری نیست چون می خواستم متفاوت باشم . &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;426&quot; width=&quot;484&quot; src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/g7yrt0lensc17tquyc.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی...&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- 22 سالم می شه .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- یعنی امسال کادو چی گیرم می یاد ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- من برم مامانم منو بوس کنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4- سعی کنید هیچ وقت با یه پاییزی ازدواج نکنید .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255); text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;کد پستی &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;7914945536 &lt;/span&gt;منتظر هدایای گرم و صمیمی شماست &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(255, 102, 0); text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;پاییزی باشید &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 07:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخشش</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همينطور از آسمان رحمت بر من نازل مي شود و من قدرش را نمي دانم . اون روز مي خواستم سوار تاكسي بشم كه يكي از پشت سرم بهم گفت نه نه سوار اين نشو . تا برگشتم ببينم كيه ديدم تاكسي پر شد و رفت و ناچار سوار تاكسي بعدي شدم . پسر محترم و خوشتيپ و خوشگلي كه از من خواسته بود سوار اون تاكسي نشم با من سوار تاكسي بعدي شد اما جلو نشست . بعد بين راه برگشت نگام كرد و گفت كجا پياده مي شي . نمي خواستم جلو بقيه ضايعش كنم گفتم كمي جلوتر . بعد پول در آورد و كرايه من و خودشو حساب كرد و بعدش دوباره برگشت و گفت اين كارت مغازه ايي بود كه گفتم . يه نگاه به كارت انداختم گفتم جدي و كارت ازش گرفتم ولي باور كنيد مي خواستم در حد تيم ملي ضايعش كنم . كمي زود تر از اون از تاكسي پياده شدم و از اون پسر بسيار با شخصيت و محترم كه كرايه منو حساب كرده بود خيلي صميمي تشكر و خداحافظي كردم و ديگه نديدمش . طبق معمول پشت كارت شمارش بود اما اسمي از خودش ننوشته بود.خودمونيم ها چقدر آدم خير در جامعه وجود داره . در اين سال هاي بحران اقتصادي جهان مردم همينجور بخشش مي كنن . يادمه تو يزد يه بار بقيه پولمو كه 50 تومن بود نخواستم بگيرم . مرده چشماش از حلقه در آومده بود كه چطور من از 50 تا تك تومني گذشتم . شايد فكر مي كرده كه توهم زده آخه اين از اتفاق هاي كمياب در يزد به شمار مي ياد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقي ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- يعني قيافه من به فقير ها و محتاج ها  مي خوره ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- همه يا كرايه منو حساب مي كنن يا مي گن هرچي بخواهي برات مي خرم . &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 10:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفته اي كه گذشت </title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند روز بعد از تصادف کردنم با یک موتوری بی پدر مادر ( با عرض پوزش فراوان ) و خوردن انواع و اقسام کمپوت و بستنی که برام آوردن راهی شهر یزد شدیم . مامانم عمل لیزر چشم داشت . یه 12 روزی در شهر سنتی . سیاه پوش و مذهبی یزد به سختی گذراندیم ولی سعی کردیم به خودمون سخت نگذره که خدا رو شکر نگذشت ولی به دلیل رنگ مانتو آبی و  پوشیدن روسری یه دوباری گشت ارشاد بهمون گیر داد . &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اون روز که داشتم از شرکت بر می گشتم اتفاق عجیبی برام افتاد که برای هر کسی که تعریف کردم بهم گفت خاک تو سرت کنن حتما جنی یا پری یا غول چراغ جادو بوده اگر هرچی ازش می خواستی حتما برات حاضر می کرد . پسری که تو تاکسی بغل دست من نشسته بود و وقتی من از تاکسی پیاده شدم و تاکسی رفت و من از خیابون رد شدم دیدم زود تر از من اونطرف خیابون ایستاده و تنها حرفی که به من می زد این بود که تو هرچی بخواهی من برات می خرم  و فقط همین جمله را تکرار می کرد و بعد از مخالفت شدید من ایستاد و چند قدمی که ازش جلو افتادم تا برگشتم دیدم نیست . من که از این شانس ها ندارم اگه غول چراغ جادو هم بیاد  آرزوی منو براورده نمی کنه هیچ  باید من براش آرزوشو بر آورده کنم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;549&quot; width=&quot;414&quot; src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/qrd99u1lkkqqwpkez37a.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- نمی دونم چرا این جور مواقع چیزی به ذهنت نمی رسه که آرزو کنی .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- اون اگه پول داشت ماشین می خرید سوار تاکسی نمی شد . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- من که هنوز تو کفم . کاشکی امتحانش کرده بودم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4- کاشکی دوباره ببینمش . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;5- راستی این عکس بالا منم در باغ دولت آباد یزد .&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 20:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گــــذر زمان را حس مي كنم </title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/5eu7mbg5p3dnwjv7s0cg.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;499&quot; width=&quot;524&quot; src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/8u61djzepsluqqs83nkt.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاورقی ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1- الان من تو مسافرتم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- تا آخر هفته بر می گردم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3- می دونم دلتون برام تنگ شده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4- اینجا اصلا سوغاتی نداره .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5- من الان شهر زیبای یزد هستم .&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 15:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
