<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دخـــتـری بــا چــــتـری ســــوراخ</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/</link>
<description>ایــن وبــــلاگ هــیـچ شعبـــه دیــگــــری نـــدارد</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 17:02:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>on time</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند روزی است حوادث غیر مترقبه در شهر ما با اطلاع قبلی و سر یک ساعت به وقوع می پیوندد . به طوری که در این 4 روز گذشته بین ساعت 2 تا 4 صبح زلزله هایی به وقوع پیوسته که بیشتر شبیه انفجار بوده تا زلزله و بیشترین مقدار آن را 4.9 ریشتر اعلام کردند که خرابی های به وجود آمده بیانگر چیزه دیگری است . تاحالا 7 ریشتر زلزله اومده بود ولی نه قابی افتاده بود بشکنه نه در کابینت باز شده ظرف ها بریزه بیرون نه لامپ افتاده بشکنه و نه دیوار ها ترک خورده و گچبری های دیوار ریخته . ولی عجیب آنکه با 4.9 ریشتر همه این اتفاقات برای خونه ما که ویلایی افتاد و خدا به داد آپارتمان ها برسه . ما به تازگی به معنی واقعی 4.9 ریشتر پی بردیم. حرف ها و حدیث های زیادی در باره وقوع این اتفاقات غیر مترقبه ولی سر ساعت بخصوصی وجود دارد که بحث داغ تمامی محافل شده . اون روز صبح بعد از اولین زلزله موقعی که به سمت شرکت می رفتم دعا می کردم ساختمان شرکت خراب شده باشه یه چند روزی استراحت کنم ولی هیچ اتفاقی نیافتاده بود حتی مانیتور نشکسته بود که من بهانه برای کار نکردن داشته باشم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این چند شب بعد از زلزله اتفاقات خنده داری هم به وقوع پیوست مثلا کسایی که کل این چند سال خودشونو می گرفتن و کلاس می زاشتن کلی قیافه می اومدن ، باید می دیدین از ترس با چه لباس های افتضاحی پریده بودن تو خیابون .من که اعتراف می کنم تا تو حیاط خونه با تاپ شلوارک بودم چون خونه ویلایی بود . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پاورقی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1- این چند شب هیچ کس خواب درست حسابی گیرش نیمد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2- واقعا همه می دونستیم که زلزله چه ساعتی می یاد و خودمونو برای اون ساعت آماده می کردیم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3- یکم عجیب نیست ؟؟؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;4- شهر مثل عید نوروز پر از چادر های رنگارنگ شده بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;5- حادثه هیچگاه خبر نمی کند ... تصحیح می کنم . حادثه همیشه خبر می دهد. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;6- خدا می داند و بس ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;7- اگه خوبی یا بدی از من دیدین حلالم کنید .&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 17:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشکرات فراوان</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;قبل از همه چیز از محبت دوستان و تبریک تولدم از همه سپاسگذارم . انشاالله که بتونم جبران کنم.(تعارف اصفهانی).صبح که از خواب بیدار شدم مامانم اولین کسی بود که کادو بهم داد و بوسم کرد . شب توی خونه یه تولد سر هم بندی و مختصر برام گرفتن با اینکه زیاد کادو گیرم نیمد ولی بازم خوش گذشت . جاتون خالی . همه بیشتر به مامانم تبریک گفتن که همچین دختری مثل من داره . خواهرم و دوستش دونگی برام کیف خریدن . بقیه دوستام گفتن تا شام ندی کادو خبری نیست . از کسانی که انتظار نداشتم کادو گیرم اومد و از کسانی که انتظار داشتم حتی یادشون رفت بهم تبریک بگن که این کارشون یادم می مونه وحتما در اولین فرصت از خجالتشون درمی یام و کارشونو جبران می کنم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اون روز طبق روال روزهای تولد از ناهار خبری نبود  چون مامانم تازه زایمان کرده و بخیه هاش درد می کنه و نمی تونه آشپزی کنه . خواهرم که کوچیکه و منم که تازه به دنیا اومدم .بابام هم زنگ زد و تولدمو تبريك گفت . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقي ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- امروز 88/8/8 بود .  &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- خواهرم شب قبلش كادو رو با كاغذ كادو بهم داد . گفت كادوش كنم يا همينجوري خوبه.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- يعني من امسال كارشناسي قبول مي شم ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4- باز هم از تبريكات همه ممنونم . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;5- بابام چرا نمي ياد ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;6- همسترم بارداره ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;7- احساسا سرما خوردگي دارم . كسي آنفولانزاي خوكي نمي خواهد ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;8- لطفا با ماسك و دستكش متن بالا رو بخونيد . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;9- هَپي چو ( عطسه )&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 14:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چهارمین روز از هشتمین ماه سال</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز صبح وقتی داشتم آلبوم عکس های بچگیمو نگاه می کردم متوجه شدم چقدر من مثل آفتاب پرست قیافه عوض کردم و مثل مار پوست انداختم . مامانم می گه وقتی به دنیا اومدم کچل بودم و سیاه و حتی یک سالگی که می خواستند موهای منو بچینن من هیچی مو نداشتم ناچار تا دو سالگی من صبر می کنن و بعد کچلم می کنن . بر عکس حالا اینقدر مو دارم که نمی دونم چیکار کنم . قیافم که 180 درجه با بچگی هام فرق داره . بچه که بودم شبیه بابام بودم حالا شبیه مامانمم . مخصوصا دماغم . &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چرا تا حالا من زندم خدا می دونه . چون از بدو تولد تا حالا هزاران بلا از آسمان و زمین بر من نازل شده . وقتی که به دنیا اومدم یرقان داشتم . 11 روزم که بود محبت خواهرانه خواهرم که 1 سال و نیمش بود شکوفا می شه و داشته منو خفه می کرده . در 6 ماهگی دختر خاله های عزیزم که از محبت سرشارن به من آبگوشت می دهند که گلاب به روتون اسهال و استفراغ می گیرم و کل عید سال 68 برای خانواده من زهرمار می شه تا من خوب می شم و جالب اینکه بعد از گذشت 25 سال اعتراف به این جنایت کردند . ریختن آب جوش روی بدنم در 5 سالگی . افتادن از پشت بام در 7 سالگی و تصادفات مکرر و بیماری های پیاپی و خلاصه منه لامصب دارم به حضرت عزرائیل قسطی جان پرداخت می کنم .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بگذریم این همه نطق کردم که بگم &lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;4 آبان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;تولدمه&lt;/strong&gt; . اره من متولد چهارمین روز از دومین ماه از فصل زیبای پاییزم . امسال از کیک تولد تو وبلاگم خبری نیست چون می خواستم متفاوت باشم . &lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;426&quot; width=&quot;484&quot; src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/g7yrt0lensc17tquyc.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی...&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- 22 سالم می شه .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- یعنی امسال کادو چی گیرم می یاد ؟&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- من برم مامانم منو بوس کنه .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4- سعی کنید هیچ وقت با یه پاییزی ازدواج نکنید .&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 0, 255); text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;کد پستی &lt;span style=&quot;color: rgb(255, 0, 0);&quot;&gt;7914945536 &lt;/span&gt;منتظر هدایای گرم و صمیمی شماست &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;color: rgb(255, 102, 0); text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;پاییزی باشید &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 07:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بخشش</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;همينطور از آسمان رحمت بر من نازل مي شود و من قدرش را نمي دانم . اون روز مي خواستم سوار تاكسي بشم كه يكي از پشت سرم بهم گفت نه نه سوار اين نشو . تا برگشتم ببينم كيه ديدم تاكسي پر شد و رفت و ناچار سوار تاكسي بعدي شدم . پسر محترم و خوشتيپ و خوشگلي كه از من خواسته بود سوار اون تاكسي نشم با من سوار تاكسي بعدي شد اما جلو نشست . بعد بين راه برگشت نگام كرد و گفت كجا پياده مي شي . نمي خواستم جلو بقيه ضايعش كنم گفتم كمي جلوتر . بعد پول در آورد و كرايه من و خودشو حساب كرد و بعدش دوباره برگشت و گفت اين كارت مغازه ايي بود كه گفتم . يه نگاه به كارت انداختم گفتم جدي و كارت ازش گرفتم ولي باور كنيد مي خواستم در حد تيم ملي ضايعش كنم . كمي زود تر از اون از تاكسي پياده شدم و از اون پسر بسيار با شخصيت و محترم كه كرايه منو حساب كرده بود خيلي صميمي تشكر و خداحافظي كردم و ديگه نديدمش . طبق معمول پشت كارت شمارش بود اما اسمي از خودش ننوشته بود.خودمونيم ها چقدر آدم خير در جامعه وجود داره . در اين سال هاي بحران اقتصادي جهان مردم همينجور بخشش مي كنن . يادمه تو يزد يه بار بقيه پولمو كه 50 تومن بود نخواستم بگيرم . مرده چشماش از حلقه در آومده بود كه چطور من از 50 تا تك تومني گذشتم . شايد فكر مي كرده كه توهم زده آخه اين از اتفاق هاي كمياب در يزد به شمار مي ياد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقي ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- يعني قيافه من به فقير ها و محتاج ها  مي خوره ؟&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- همه يا كرايه منو حساب مي كنن يا مي گن هرچي بخواهي برات مي خرم . &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 10:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هفته اي كه گذشت </title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چند روز بعد از تصادف کردنم با یک موتوری بی پدر مادر ( با عرض پوزش فراوان ) و خوردن انواع و اقسام کمپوت و بستنی که برام آوردن راهی شهر یزد شدیم . مامانم عمل لیزر چشم داشت . یه 12 روزی در شهر سنتی . سیاه پوش و مذهبی یزد به سختی گذراندیم ولی سعی کردیم به خودمون سخت نگذره که خدا رو شکر نگذشت ولی به دلیل رنگ مانتو آبی و  پوشیدن روسری یه دوباری گشت ارشاد بهمون گیر داد . &lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اون روز که داشتم از شرکت بر می گشتم اتفاق عجیبی برام افتاد که برای هر کسی که تعریف کردم بهم گفت خاک تو سرت کنن حتما جنی یا پری یا غول چراغ جادو بوده اگر هرچی ازش می خواستی حتما برات حاضر می کرد . پسری که تو تاکسی بغل دست من نشسته بود و وقتی من از تاکسی پیاده شدم و تاکسی رفت و من از خیابون رد شدم دیدم زود تر از من اونطرف خیابون ایستاده و تنها حرفی که به من می زد این بود که تو هرچی بخواهی من برات می خرم  و فقط همین جمله را تکرار می کرد و بعد از مخالفت شدید من ایستاد و چند قدمی که ازش جلو افتادم تا برگشتم دیدم نیست . من که از این شانس ها ندارم اگه غول چراغ جادو هم بیاد  آرزوی منو براورده نمی کنه هیچ  باید من براش آرزوشو بر آورده کنم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img height=&quot;549&quot; width=&quot;414&quot; src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/qrd99u1lkkqqwpkez37a.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- نمی دونم چرا این جور مواقع چیزی به ذهنت نمی رسه که آرزو کنی .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- اون اگه پول داشت ماشین می خرید سوار تاکسی نمی شد . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- من که هنوز تو کفم . کاشکی امتحانش کرده بودم .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4- کاشکی دوباره ببینمش . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;5- راستی این عکس بالا منم در باغ دولت آباد یزد .&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 20:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گــــذر زمان را حس مي كنم </title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/5eu7mbg5p3dnwjv7s0cg.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img height=&quot;499&quot; width=&quot;524&quot; src=&quot;http://night-skin.com/upload/images/8u61djzepsluqqs83nkt.jpg&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاورقی ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1- الان من تو مسافرتم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- تا آخر هفته بر می گردم .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3- می دونم دلتون برام تنگ شده .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4- اینجا اصلا سوغاتی نداره .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5- من الان شهر زیبای یزد هستم .&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Sep 2009 15:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سوء قصد نا فرجام </title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سلام

صاحب این وبلاگ از یه سوء قصد نا فرجام جون سالم به در برده، الانم مصدومه و داره استراحت می کنه، حداقل دست و پاشم نشکست که از ضارب طول درمان بگیریم، براش دعا کنید که خوب بشه آخه تا چند روز دیگه می خوایم بریم مسافرت و اگه اون حالش خوب نشه من مجبور میشم که تمام ساک و چمدونا رو  کول کنم. &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پاورقی... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;1. من خواهرشم &lt;/p&gt;&lt;p&gt;2. هر وقت حالش خوب شد خودش کل ماجرا رو براتون تعریف می کنه &lt;/p&gt;&lt;p&gt;3. راستی با موتور تصادف کرده&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 18:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نعش کشون</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;امروز خونه تکونی داشتیم، من و آبجیم همش کار می کردیم و مامان هم سخت ترین کار رو انجام می داد, مامان نظارت می کرد، بعد از همه ی کارها داشتیم جارو برقی می کشیدیم خونه رو، و کار تمام شد ظهر بود و همه خسته، آبجی داشت جارو رو جمع می کرد که لوله جارو برقی افتاد رو انگشت پاش و پاشو زخم کرد من هر چی بهش گفتم که برو بتادین بزن بهش؛ حرفمو گوش نداد، بهش گفتم این لوله جارو برقی باهاش خاک جمع کردیم، پر میکروبه، اگه بتادین نزنه پاش قانقاریا با کزاز می گیره و بعد به پاش اکسیژن نمی رسه  و بعد سیاه می شه و بعد مجبور میشیم که بریم پاشو قطع کنیم و وقتی که قطع کردیم مجبوریم که واسه پاش مراسم کفن و دفن بگیریم و ما که پول نداریم و اونوقت جسد میمونه رو خاک.....&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- من آبجیشم صاحب وبلاگ مصدومه و نمی تونه راه بره&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- من نمی دونم راه رفتن چه ربطی به تایپ کردن داره&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- دستش که زخم نشده که قانقاریا بگیره که مجبور بشیم قطعش کنیم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;4- اِ ببخشید یه بلانصبتی  و یا خدای ناکرده ای یادمون هم رفت که بگیم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 16:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه مهمانی خدا</title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
این ماه سر خدا خیلی شلوغه شده . میلیون ها مسلمونی که 11 ماه از سال قمری خواسته یا نا خواسته مرتکب انواع و اقسام گناه هایی می شن که خودتون بهتر ازشون خبر دارین   و هموشون می خواهن تو این ماه کار خوب انجام بدن تا ثواب ببرن و گوشه ای از گناهاشون بخشیده بشه . همشون موقع سحری تا خرخره می خورن که خدایی نکرده تا افطار گشنشون نشه بعدشم بعضی هاشونم مثل همکار من از درد به خودشون می پیچن و بیشتر می خوابن که در یادشون بره و بعضی هاشون زیاد معاشرت نمی کنن که خدایی نکرده حرفی پیش بیاد و مرتکب گناه بشن اونم مثل همکار من افطارم که شد دوباره تا خرخره می خورن و چهار چرخشون می ره هوا و بازم بعضی هاشون بعد از افطار یادشون می ره که ماه رمضونه و بازم مرتکب گناه می شن . رسیدگی به دعا های مردم سر سفره های افطار . &lt;br /&gt;اون روز تلویزیون داشت برنامه 20 تا پولدار ترین افراد دنیا رو نشون می داد . تمام اونایی که میلیارد ها دلار پول داشتن اضافه بر اون همه خونه ها و ماشین هایی که داشتن سالیانه مبالغ خیلی زیادی به یتیم خونه ها بیمارستان ها خونه سالماندان بیماران سرطانی و حالا به هر نحوی مبلغی رو  صرف امور خیریه می کردن . اونایی که نه ماه رمضون دارن نه عاشورا . اونایی که همه اونارو به اسم کافر می شناسن . بگذریم سیاسیش نمی کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاورقی ...&lt;br /&gt;1- من کالیفرنیا نمی رم نظرم عوض شده.&lt;br /&gt;2- آخه هر سال آتیش سوزی می شه جنگل هاش آتیش می گیره .&lt;br /&gt;3- بعد رمضون دارم می رم مسافرت .&lt;br /&gt;4- کسی سوغاتی نمی خواهد ؟؟؟&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Sep 2009 11:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تفاوت را احساس کنید </title>
<link>http://bichareh-man.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;baseline&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من انگیزه پیدا کردم که برم کالیفرنیا و ازدواج کنم . امروز صبح هنگام صبحانه ، پای برنامه های تلویزیون بودم که داشت 10 تا از پولدار ترین طلاق های دنیا نشون می داد . عجب زندگی هایی ،  خداییش توش موندم . یکی با یکی آشنا می شه چند سال با هم می مونن و وقتی بچه دار شدن با هم ازدواج می کنن . بعد از چند ماه تازه یادشون می فته که از هم خوششون نمی یاد و اختلاف دارن . بعدشم تقاضای طلاق می دن و ظرف چند روز از هم جدا می شن و نصف ثروت مرده جیرینگی می ره تو جیب زنه و تا آخر عمرش راحت زندگی می کنه . تو این برنامه به یه موضوعی اشاره نکرد . تکلیف این بچه هاشون چی می شه ؟؟؟ حالا تو ایران مهریه تعیین می کنن . کلی خرج عروسی می کنن . بعدش تا یه بحثی پبش می یاد ، مرده می گه هری ... برو خونه بابات . زنه طلاق می خواهد . کلی جنگ و دعوا . چاقو کشی و خود سوزی و خلاصه قبیله هاشون می یفتن به جون هم . بعد از 4 سال که از بالا و پایین رفتن  پله های دادگاه ارتوروز زانو می گیره ، تازه باید بگه مهرم حلال جونم آزاد . پولی که گیرش نمی یاد هیچ ، تازه یه پولی ام باید بده تا مرده  راضی بشه طلاقش بده هم بچه ها شو بدن به  خودش. کلی هم پول هی فرت فرت به حساب دادگاه و دارایی و وزارت کشور و دفتر طلاق  و صد جای دیگه بدی تا یه جمله برات بخونن تا عقدت باطل شه . تازه حالا می فهمی که تنها شدی و تو موندی و یک عالمه گرفتاری جلوی پات . همه به یه چشم دیگه بهت نگاه می کنن . خاله زنک های در و همسایه که یه لحظه هم فکشون بیکار نمی مونه و هر جا که می شینن برات حرف در می یارن که فلانی دیدی معلوم نبود چی شده که شوهرش طلاقش داده . مردم از درد دل تو که خبر ندارن . حالا از اینا بگذریم . حالا اونا (کالیفرنیای خودمون) تازه طلاق که گرفتن معروفم شدن و افتخارم می کنن . اینجا اگه کسی بفهمه بچه طلاقی یه جوری نگاه می کنه اینگار دختر فراری دیده یا قاتلی و به هر نحوی می خواهد ازت سوء استفاده کنه . حالا من نمی گم چون خودتون می دونین که قانون ما اسلامی و اسلامم کامل ترین دین تو جهانه . حالا با تمام این وجود و نوشته های من ، قضاوت می زام به عهده خودتون.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;پاورقی ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;1- همینه آدم انگیزه پیدا می کنه بره کالیفرنیا ازدواج کنه .&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;2- بعد می گن چرا آمار ازدواج تو ایران پایین اومده . &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;3- خوب اگه اینجام قانونش اینجوری بود . من که با کله ازدواج می کردم .&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 20:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bichareh-man&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>bichareh-man</dc:creator>
<guid>http://bichareh-man.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
