تبليغاتX
دخـــتـری بــا چــــتـری ســــوراخ

دخـــتـری بــا چــــتـری ســــوراخ
ایــن وبــــلاگ هــیـچ شعبـــه دیــگــــری نـــدارد


روز ها مثل باد و برق از لحظه آغار سال می گذره و عقربه ساعت هم با همون پشت کار قبلی برای پشت سر گذاشتن زمان و بودن اینکه بفهمه تا کجا باید ادامه بده و شایدم عمرش کفاف نده همچنان به کارش ادامه میده و صدای پای عقربه توی گوشم نجوا می کنه و منم بدون توجه به گذر لحظه ها دکمه های صفحه کلید رو برای نوشتن هر چیزی که تو ذهنم می یاد فشار می دم تا چند خط یادگاری از این لحظه های بیهوده بجا بمونه ...
یکی از دوستان عزیز از من خواست که داستانی رو که برام می فرسته توی وبلاگم بزارم ... منم پذیرفتم که این داستان قشنگ که قصه یک عشق واقعی رو اینجا بزارم که همه دوستان از خوندن این داستان لذت ببرند ... شاید خیلی از این داستان ها شبیه زندگی واقعی ما باشه و حقیقت داشته باشه ... امیدوارم که از این داستان خوشتون بیاد ... اگه هم خوشتون نیمد از اینکه چند لحظه از وقتتون بیهوده هدر شده من معذرت می خواهم ...



پاورقی ....
1-شهر همچنان شلوغ است
2- بلاخره جوراب هام شسته شد

قصه عشق

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون

نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

ای کاش این کارو کرده بودم.... با خودم فکر می کردم و گریه!

+ خیس شده در پنجشنبه 8 فروردین1387 0:3 توسط چتر سوراخه |


ققنوس ققنوس خوابیده بود و دیگران داشتند برایش تصمیم می گرفتند.... در سرزمینی که بودا را شکستند ، انسانها شکسته تر بودند.... مین ها که کودکان را همچون بادکنکی می ترکاندند و جنگها که چون اوس و خزرج تکرار می شدند و صدای آتشفشان و حرارتی که آتش را می سوزاند نیز برای بیدار کردن ققنوس کافی نبود....ققنوس خوابیده بود و پرهای او گمان می کردند که چاره ای جز دشمنی ندارند. و پرهای زیبایش هر روز می ریخت.... او را در بند کردند تا افسار بر گردن آویزندش..... امّا بند ؛ او را منزوی و نهایت ، ماوای ریز موجوداتی نمود که صاحبان بند را خوش نمی آمد. ققنوسِ در خواب را به گرمابه بردند.... کاش بیدار شود و ببیند که دخترانش گم شده اند.... و ببیند که کجاست و چرا اینجاست و ببیند که پرهای ریخته اش می خواهند زیباییش بخشند.... هر آنچه که باشد دوستداران دوستش دارند.... دوستداران ؛ دوست داشتن را دوست دارند و افسوس که ایشان جز دوست داشتن کار دیگری نمی دانند.... آنها هر روز در کنار پنجره می گریند.... زمستان تاریک است و پنجره ها بسته.... گنجشک دانه می خواهد.... اشک شاعر به چه کارش آید ....

+ خیس شده در پنجشنبه 2 اسفند1386 19:55 توسط چتر سوراخه |


میتونم تو رو فریب بدم ، میتونم همه رو بازی بدم . با هر کس همون جور که دوست داره رفتار میکنم ،
بهت همون چیزی رو میگم که میخوای بشنوی ،
توان گریوندنت را دارم ،
همیشه و در همه جا هستم ، در سختی ها و شادی ها خواسته میشم .
کسی را طاقت ایستادن در برابر فرمانم نیست ،
. این بزرگ ترین جادوی دنیاست ، آره من قویترین پادشاه جهانم .

یک روز روشن ، نه فکر کنم شب بود اما نپرسید کی که یادم نیست ، وسط یه کویر خشک یا شایدم در اعماق تاریک دریایی سرد ، مچ جبرئیل رو در حال فضولی تو کار آدما گرفتم.
کاش بودین و می دیدین فرشته ی بیچاره مثل بچه ای که مامانش در حال دزدیدن شکلات دیده باشدش از ترس میلرزید .
مطمئنم که داشت تو دلش صد تا بد و بیراه نثار بشر دوپا میکرد اما بهرحال من دیده بودمش و حالا باید باهام کنار میومد تا چیزی به خدا نگم .
سرش رو نزدیک آورد و آروم وارد مذاکره شد، گفت که مقرب ترین فرشته ی پروردگار هست و از تمام رازهای هستی قبل از اینکه اتفاق بیوفته اطلاع داره اما هنوز نتونسته از یک راز سر در بیاره ، و حالا وسوسه دونستن این راز بیقرارش کرده اونقدر زیاد که مجبور شده از خدا یک ماه مرخصی بگیره و سرتاسر دنیا رو بگرده شاید پاسخ این راز رو پیدا کنه !
صبر کردم تا حرفهاشو تموم کنه ، گذاشتم تا میتونه التماس کنه ، اون روز من فاتح بودم و فرشته ی محبوب مغلوب .
وقتی دیگه از نفس افتاد بهش گفتم که نمی خواد ناراحت باشه من حرفی به کسی نمیزنم اما در عوض خواسته ای دارم و بدون اینکه بهش فرصتی بدم ، گفتم که میخوام قویترین باشم ، نیرومندتر از هر آفریده ای .
نفس راحتی کشید و گفت که تمام ثروت پادشاهان ایران و چین رو به من میده ثروتی که بی پایان باشه .
گفتم : بدردم نمیخوره
قدرتی بهت میدم که قویترین خدایان باستان در مقابلت بازیچه ای بیش نباشن .هرگز مغلوب نشی و هیچ آفتی بر بدنت اثر گذار نباشه .
گفتم : نه
ارتش روم و یونان رو به فرمانت میکنم تا دنیا رو تسخیر کنی و تاج پادشاهی عالم رو بر سرت بذاری .
ارزشی برام نداره .
با تعجب نگاهم کرد و پرسید پس چی میخوای ؟
جواب دادم نیرویی میخوام که هیچ بنده و آفریده ای رو طاقت مقاومت در برابرش نباشه .
قدرتی که خاص آفریدگار یکتا باشه .
میخوام بر قلب ها حکومت کنم ... .

+ خیس شده در دوشنبه 29 بهمن1386 22:37 توسط چتر سوراخه |


زن عشق می كارد و كینه درو می كند.دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی! در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد. او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛عاشق می شود؛مادر می شود؛پیر می شودو میمیرد وقرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند... و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد.


+ خیس شده در دوشنبه 1 بهمن1386 18:39 توسط چتر سوراخه |