تبليغاتX
دخـــتـری بــا چــــتـری ســــوراخ

دخـــتـری بــا چــــتـری ســــوراخ
ایــن وبــــلاگ هــیـچ شعبـــه دیــگــــری نـــدارد


سلام به پاییز طلایی
تو پیاده رو که راه می رفتم، یهو تمام حواسم رفت به طرف صدای پاشنه کفشم . کفشم پاشنه نداره ولی انگار یه سنگ ریزه خیلی ریز به ته کفشم گیر کرده بود و همین باعث می شد کفشم توی پیاده رو صدا بده. بیشتر دقت کردم . انواع و اقسام صدای پاشنه کفش می یومد. بازم بیشتر دقت کردم ، هر کدوم یه معنی می دادن . یکی عجله داشت، یکی خیلی با وقار قدم بر می داشت ، یکی ته کفششو روی زمین می کشید. یکی دمپایی ابری داشت فیس فیس صدا می داد و دیگری بچه کوچیکی بود که از این کفش های جیغ جیغی داشت . هر کدوم برای زود تر رسیدین به ایستگاه تاکسی ها و زود تر سوار شدن و فرار کردن از این هوای گرم و زود تر رسیدن به مقصد از یکدیگر سبقت می گرفتن .
از بچگی تا حالا از راه رفتن روی برگ های خشک لذت می برم . اصلا دست خودم نیست بباید حتما روی همشون پا بزارم تا صدای خرد شدنشون رو بشنوم . خیلی لذت بخشه . یا وقتی سعی می کنی فقط پات توی یکی از خونه های مزایک پیاده رو قرار بگیره . گاهی وقتا اصلا دست خودم نیست وقتی به خودم می یام می بینم همه دارن نگاهم می کنن . اصلا حرف مردم و نگاه هاشون برام مهم نیست . چون من برای خودم زندگی می کنم .
تاحالا یک ساعت دسته کلیدتو که کلی کلید بهش آویزونه وسط ظهر روی در حیاط اونم از طرف خیابون جا گذاشتی و بعدش بگیری با خیال راحت تخت حسابی بخوابی  و مامانت اتفاقی موقع بیرون رفتن چشمش بهش بیفته و برداره .و شب که بر می گرده خونه بهت بگه ؟؟؟ اره واقعیت داره . خیلی وضعم خیطه نه . اون روز خیلی خسته بودم . اینا همه اثرات گرما زیاده .



پاورقی...
هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید

+ خیس شده در دوشنبه 25 شهریور1387 22:24 توسط چتر سوراخه |


سلام به دوستای گلم
کم کم تابستون با تمام گرماش داره تمام می شه و جاشو به پاییز نارنجی رنگ می ده . از دور بوی انتخاب واحد دانشگاه و بوی پرداخت شهریه می یاد . بوی جیگر آتیش گرفته پدر مادرا . بوی کاغذ . بوی جوهر خودکار . چند مدت پیش داشتم از جلوی یه کتاب فروشی رد می شدم چشمم افتاد به یه کاغذ که روش نوشته شده بود . ""سری کتابهای دوره راهنمایی و سال اول دبیرستان موجود است"" . یاد گذشته ها افتادم . یاد ذوق و شوق جلد کردن کتابها . یادمه کلاس پنجم دبستان که بودم کتاب فارسی رو روی میز زیر درخت ها تو حیاط خونه زیر بارون جا گذاشته بودم . مامانم نشست کل کتابمو با سشوار خشک کرد. قطر کتابم دو برابر شده بود . اینقدر گریه کردم .
چند مدت پیش مهمون داشتیم . دختر کوچیکشون مداد رنگی کاغذ آورده بود به من می گفت براش نقاشی بکشم. می گفتم چی بکشم می گفت: غول . براش یه گربه می کشیدم . می گفتم دیگه برات چی بکشم می گفت: غول . به مامانش گفتم عجب بچه خشنی داری . بچه هم بچه های قدیم .
ماه مبارک رمضان هم شروع شده و جلو شیرینی فروشی که رد می شی بو زولبیا بامیه دیونت می کنه . کل روز سعی می کنی خودتو بزنی به خواب ولی مگه می شه . مگه این توالت می زاره آدم خودشو به خواب بزنه . یا می شینی مثل بز نگاه فیلم های چرت و پرت تلویزیون می کنی تا  گرسنگی فراموش کنی بد تر حوصلت سر می ره . به قول مامانم " این شکم بی هنر پیچ پیچ ... صبر ندارد که بسازد به هیچ ". اذان هم که گفته می شه مثل این نخورده ها می یفتی رو سفره برای درو کردن .



پاورقی...
1- نماز روزه گرفته و نگرفته همه قبول.
2- از زدن چشمک خودداری کنید . برای جلوگیری از باطل شدن روزه .
3- سر سفره های افطار منو از دعا هاتون بی نصیب نزارین.
4- دعا می کنم هیچ وقت گرفتار دانشگاه آزاد نشین .

+ خیس شده در یکشنبه 17 شهریور1387 0:12 توسط چتر سوراخه |


سلام دوستانم گلم
یه چند روزیه اصلا حوصله درس خوندن ندارم . چند شب پیش همش خواب درس، دانشگاه، امتحان می دیدم . صبح که بلند شدم وجدان درد گرفته بودم . گفتم بشینم درس بخونم اینجوری نمی شه . دیروزم بابام زنگ زد. گفت پدر سوخته تو چرا به من زنگ نمی زنی . گوشیتم که خاموش کردی . گدا یه اس ام اس که خرجی نداره. گفت یه میس کال بندازی خودم زنگ می زنم و کلی نصیحت پدرانه که درس هاتو بخون و من در جواب می گفتم چــــــشم.
دو تا همستر خریدم . نه یعنی بچه های همستر دوستم هستن. دو تا سفید . مامانم می گه برو شهرداری برای گرفتن مجوز یک باغ وحش اقدام کن . شاید بهت مجوز دادن . می گه هر روز یه جک و جونور قلاده می کنی می یاری تو خونه . الان دیگه پیتر و میکا نمی تونن بیان تو اتاقم چون اگه چشمشون به همستر ها بیفته یه لقمه چرب می زنن تو رگ . با امروز می شه 30 روزشون . اینقدر نازن . یا خوابیدن یا غذا می خورن یا دارن با هم کشتی می گیرن .
چند روز پیش یه جا خوندم مهریه یه خانمی، نوشتن از روی دیوان شمس بوده . الان دارن طلاق می گیرن . بیچاره مرده باید بشینه از روی دیوان شمس بنویسه . عجب تفکراتی پیدا می شه .
خواهرم رفته مسافرت . مسافرتم نرفته بود فرقی نمی کرد من فقط شبها تو خونه می دیدمش و اونم فقط بخاطر اینکه می خواستم رو تختش بخوابم که جلو کولر یکم با هم کشتی می گرفتیم و طبق معمول من از کلمه جادویی" مــــامــــان" استفاده می کنم و اون راضی می شد که رو تختش بخوابم و اون رو تخت من می خوابه.
من که 6 ماهم بوده به دلیل فوت پدر بزرگم و ناراحتی مامانم دکتر به مامانم می گه دیگه به من شیر نده . شیر مامانم سمی بوده . ممکنه بوده من معلول ذهنی بشم . به همین خاطر مامانم 6 ماه بیشتر به من شیر نداده. بهش می گم دیگه موقع خاستگاری نگی شیربها می خواماااااا.
تا حالا متحول شدی . بعدش هم پشیمون بشی . اره من الان متحول شدم و اتاقمو جارو برقی کشیدم و در همین موقع جارو برقی خودکار آبی منو که روی فرش بود بلعید . کوفتش بشه . آخه چرا من اینقدر بد شانسم . الان باید ترک تحصیل کنم . دیگه خودکار ندارم.""خــــــــدا"" آخه چرا؟؟؟؟؟ 


پاورقی...
1- اسم همستر هام میشل و میشکا
2- بعد از یک سال جمعه با خواهرم رفتم سینما
3- اختتامیه المپیک دیدین ؟ خیلی قشنگ بود.
4- دختر داییم مریض شد . رفتم دیدنش . کلی خندیدیم.
5- برم یه خودکار از کمد مامانم کش برم.
6- اینم یکی از همستر هام
7- تا بعد...

+ خیس شده در دوشنبه 4 شهریور1387 16:37 توسط چتر سوراخه |