تبليغاتX
دخـــتـری بــا چــــتـری ســــوراخ

دخـــتـری بــا چــــتـری ســــوراخ
ایــن وبــــلاگ هــیـچ شعبـــه دیــگــــری نـــدارد


الان آخرین دقایق پایانی روز 29 فروردین . من فردا کلاس دارم . اخه من موندم کی جمعه می ره کلاس . به قول معروف حسنی به مکتب نمی رفت وقتی می رفت جمعه می رفت. من موندم این استاد ما چقدر بیکار تشریف داشته که جمعه اومده واسه ما کلاس گذاشته . اون کلاسو نمی گم . اون کلاس منظورمه ( کلاس درس ) . هفته ی پیش جمعه حدودا ساعت 9 صبح بود که از خواب پریدم و یادم اومد که کلاس دارم . اخه تا حالا سر کلاسش نرفتم . همون سیستم تلویزیون . درضمن بگم که تا حالا هم یک جلسه اونم قبل از عید بیشتر تشکیل نشده و اونم دو صفحه جزوه گفته .. خلاصه من از خواب پریدم . به دوستم sms دادم ساعت کلاسو پرسیدمو . خلاصه رفتم دانشگاه گفتن تشکیل نمی شه . اینقدر زورم گرفت . حیف پول کرایه ...
چند روز پیشم تو اداره پست سر یه مقدار ناچیزی پول با صندوق دار بحث کردم که آخرش یه آشنا منو دید . به زودی تو دانشگاه پر می شه . آخه صندق داره خیلی کلاس می زاشت منم زورم گرفت گفتم یکم ضایعش کنم که اینقدر خودشو واسه دیگران نگیره . جو گیر شدم ...
یه چند روزیه خواب های عجیب و غریب وحشت ناک می بینم و با وحشت از خواب می پرم . پنجشنبه عصر بود که خواب دیدم یکیو کشتن . من می خواهم برم به پلیس بگم که قاتل کیه . تو یه باغی بودم . هر چی می دویدم نمی رسیدم و اونا هم دنبالم بودن . جاتون خالی خیلی ترسیدم . شب قبلشم خواب دیدم مار ها حمله کردن به خونمون . چند روز پیشم خواب دیدم که مامانم از رو پله های تو خونه افتاده و من همینطور که مامانمو صدا می زدم از خواب پریدم . فکر کنم دارم دیونه می شم ...
یکی از هم کلاسیام که هم سن خودمه عروسی کرده . بهش گفتم چرا ازدواج کردی گفت جو گیر شدم. همه می گن عاشق شدیم این یکی برعکس گفت . حقم داره . شاید واقعا جو گیر شده ...



پاورقی ...
1- از میان همه دوستانم فقط خودم باقی مانده ام
2- می نویسم تا بماند
3- خوشبین کسی می تونه باشه که فکر می کنه آینده معلوم نیست
4- خیلی اتاقم بهم ریختست ... فکر کنم واسه همینه خواب وحشت ناک می بینم
5- فکر کنم دارم سرما می خورم ... اصلا حوصلشو ندارم

+ خیس شده در پنجشنبه 29 فروردین1387 23:30 توسط چتر سوراخه |


یه چند روزی بود اشتراک اینترنتم تمام شده بود . اشتراک که گرفتم مخابرات عشقش کشیده که پست های تلفن عوض کنه و دو روزی هم تلفن قطع بود . جاتون خالی از بیکاری مثل معتاد ها سر درد گرفته بودم . اصلا حوصله هیچ کاری نداشتم . بی اختیار رفتم سراغ کمدم . یه نگاه انداختم دیدم خیلی از چیز ها که هست دیگه به دردم نمی خوره . شروع کرده به جدا کردن . جعبه کادو های یادگاری . دست نوشته های دوستام . خیلی از یادداشت ها ،دفتر تلفن های قدیمی . تقویم سال های 82،83،84،85 نمی دونم چرا اینا رو نگاه داشته بودم . کاردستی هایی که تو دوره راهنمایی تو درس حرفه و فن انجام داده بودم هم داشتم ... به نظرم همشون دور ریختنی بود . دلمو زدم به دریا . از تو آشپزخونه یه کیسه زباله بزرگ برداشتم و همینطور که جدا می کردم بدون توجه به خاطراتشون اونا رو می ریختم تو کیسه زباله آخه یه مکث کوتاه و نگاه کوچولوی به گذشته ممکن بود منو منصرف کنه، ولی بازم از خیلی هاشون دل نکندم . چقدر جدا شدن از خاطرات سخته . راسته آدم واقعا با خاطراتش زندست و همیشه با خاطراتش زندگی می کنه .
از بیکاری رو آوردم به کتاب خوندن . به کتابخونه کوچیک اتاقم رفتم . یه نگاهی به عنوان کتاب ها انداختم ; قصه های کوتاه برای بچه های ریشدار ، فرهنگ گفته های طنز آمیز ، رساله در تاریخ ادیان ، انجیل برنابا ، چشمم به قفسه بعدی افتاد . کتاب درسیهام داشتن التماسم می کردند که یه نگاهی بهشون بندازم . ذوق کتاب خوندنم هم کور شد . زیاد اهل فیلم نگاه کردن هم نیستم خلاصه تصمیم گرفتم همون ادامه کتاب سرزمین جاوید ترجمه ذبیح الله منصوری رو بخونم .



پاورقی ...
1-زندگی فقط حفظ بقا نیست ... بلکه زنجیره ای از لحظه های لذت بخش است...
2- ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم ...

+ خیس شده در شنبه 24 فروردین1387 17:9 توسط چتر سوراخه |


چند وقت بود تا می خواستم آپ کنم و یک موضوعی رو می نوشتم وقتی از روش یک بار می خوندم اصلا با حرف دلم شبیه نبود و پاکش می کردم و می گفتم فردا ... سه بار یک متن رو نوشتم و پاک کردم . امروز دلمو زدم به دریا و گفتم باید هر جور شده این سلول های خاکستری از خودش رنگ پس بده ... اگه همین کارو نکنه که دیگه به درد نمی خوره ... تو درس خوندن که کمکم نمی کنه دلم خوشه فقط رنگش خاکستریه . ما که دل خوشی از هیچ کس نداریم اینم روش ... حقم داره وقتی می بینه صاحبش اینقدر می خوابه می گه چرا من نخوابم .
این چند روز همش گرفتار بودم . یا دانشگاه بودم یا دنبال پروژه که با انواع و اقسام مهندسین برق در تماس بودم.آخه دختر این همه رشته ، کودک یاری ، مدیریت خانواده ، چه می دونم نقاشی، گرافیک ، نقشه کشی ، سفالگری ... رفتی دست گذاشتی رو مهندسی برق بعدش تا آخرین نوک موهای سرت موندی تو باتلاق . آخه با این سلول خاکستری های وایتکس خورده چه جوری می خواهی ادامه بدی . نه خوب من علاقه داشتم . خیلی هم دوسش دارم و افتخار می کنم که دارم الکترونیک می خوانم و در آینده یک مهندس بیکار به جامعه مهندسین بیکار می پیونده ... بلاخره تمام می شه اگه این مخ تعطیل شده یاری کنه ...



پاورقی ...
به دلیل تعطیلی های زیاد مغزم ، پاورقی هایم نم کشیده

 

+ خیس شده در چهارشنبه 21 فروردین1387 9:48 توسط چتر سوراخه |


خیلی زود، زود تر از اونچه که فکرشو می کردم تعطیلات گذشت و حتی عیدی هام تموم شد ...حالا من موندم و یک عالمه گرفتاری شروع شدن دوباره کلاس های دانشگاه ... درس درس درس ... کار کار کار ... تا کجا برای چی هدف چیه ؟؟؟ بی هدف کل بازار ها رو زیر و رو می کنی دنبال یه کفش یه شلوار یه جوراب یه کیف که چی ؟ که ماه بعد از اول دنبال اینا توی بازار ها بگردی ... پروژه دانشگاهم مونده ...هنوز یک بارم سر کلاس سیستم تلویزیون نرفتم ... بی حوصله تر از هر روز و علاقه مندی شدید به خواب بیشتر از روز های گذشته ... ولی فکر کنم از شنبه تمام اینا تمام می شه . مشکلاتی که تو خونه پیدا شده ... آهنگی که الان داره رو اعصاب من راه می ره ... کتاب هایی رو که موقع خوندن نصفه رها کردم ... چرا من اینجوری شدم ؟؟؟ دوستایی که فراموش شدن . همش چسبیدم به این کامپیوتر و دلم به این دنیای مجازی خوشه که حتی وقتی یه ویروس خیلی خیلی کوچولو بی اجازه وارد کامپیوتر من می شه کل اعصاب منو خورد می کنه و بدتر اینکه وسط آپ کردن وب لاگ این اینترنت هی قطع بشه .دلم خوشه ای دی اس ال دارم. طوری به این دنیای مجازی وابسته شدم که گاهی وقت ها حتی صدای مامانم رو که منو صدا می زنه نمی شنوم . اینم یه جور اعتیاده که روی مغز و اعصاب و خیلی بیشتر روی چشم هام تاثیر می زاره . دل کندن هم از کامپیوتر خیلی سخته حتی بد تر از ترک اعتیاد ... خوبه باز رشتم کامپیوتر نیست. اگه کامپیوتر بودم که فاتحه ام خونده بود .



پاورقی...
1- بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم
2- بیشتر برنامه ریزی می کنیم اما کمتر به انجام می رسانیم
3-
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم
4- بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
 

+ خیس شده در جمعه 16 فروردین1387 0:1 توسط چتر سوراخه |


سلام سلام سلام ....
جای همتون خالی ، این سه روز رفته بودیم یه مسافرت حسابی که خستگی پذیزایی از مهمونا رو یادمون بره ( به اتفاق خانواده ) به جزیره زیبا و قشنگ قشم واقع در آبهای زیبا و خلیج همیشه نیلگون فارس... یکی از بزرگترین جزایر خاورمیانه که اونجا هم از دست مهمانان نوروزی در امان نمونده بود و امروز که ما برگشتیم هنوز هم صف های طولانی برای سوار شدن به لندیگراف و برای مسافرت با ماشین شخصی به جزیره قشم شلوغ بود ... چه ترافیکی بود ... این سه روز ما فقط در سواحل دریا بودیم و اصلا برای خرید به بازار نرفتیم ... واقعا قشنگ بود . با اینکه اولین بارم نبود که به کنار دریا می رم ولی بازم برام جالب بود و همیشه جالب خواهد ماند ... وقتی بدون دمپایی روی ماسه های ساحل می دوی و جلبک های باقی مونده از جزر انگشت های پاتو قلقلک می ده و لبه تیز کالنگ و گوش ماهی ها خراش هایی رو به یادگار در کف پات نقش می بندن هیچ وقت این خاطرات زیبا رو از یاد نمی بری . بوی گوش ماهی بوی کالنگ بوی شرجی دریا بویی که جزیی از گوشت و پوست توست و همیشه اینو به تو یاداور می شه که تو فرزند دریایی و به این خطه از ایران تعلق داری ... ما در این سه روز کل جزیره زیبایی قشم رو گشتیم از تمام شهر ها و روستاها گذشتیم از دره ستاره ها گرفته تا ساحل سوزا ، محل تخم گذاری لاکپشت ها و ساحل زیبای شیب دراز و سلخ و قایق رانی در جنگل های حرا ، از بندر سنتی لافت و خیلی از جاهای دیگه که اگه بخواهم همشو براتون تعریف کنم سرتون درد می گیره و فحشم می دین و دیگه به وبلاگم نمی یان ...راستی براتون سوغاتی آوردم ... چندین تا عکس زیبا از قشم که بخاطر زیبا بودن همه عکس ها تعداد کمی رو تو ادامه مطلب براتون می زارم



پاورقی ...
1- خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوش گذشت
2- حتما به ادامه مطلب برید ضرر نمی کنید
3- این عکس پایین ساحل یکی از مجموعه جزایر ناز است
4- کلا 150 تا عکس گرفتم که این چند تا رو اینجا گذاشتم


 

ادامه مطلب

+ خیس شده در دوشنبه 12 فروردین1387 1:8 توسط چتر سوراخه |


روز ها مثل باد و برق از لحظه آغار سال می گذره و عقربه ساعت هم با همون پشت کار قبلی برای پشت سر گذاشتن زمان و بودن اینکه بفهمه تا کجا باید ادامه بده و شایدم عمرش کفاف نده همچنان به کارش ادامه میده و صدای پای عقربه توی گوشم نجوا می کنه و منم بدون توجه به گذر لحظه ها دکمه های صفحه کلید رو برای نوشتن هر چیزی که تو ذهنم می یاد فشار می دم تا چند خط یادگاری از این لحظه های بیهوده بجا بمونه ...
یکی از دوستان عزیز از من خواست که داستانی رو که برام می فرسته توی وبلاگم بزارم ... منم پذیرفتم که این داستان قشنگ که قصه یک عشق واقعی رو اینجا بزارم که همه دوستان از خوندن این داستان لذت ببرند ... شاید خیلی از این داستان ها شبیه زندگی واقعی ما باشه و حقیقت داشته باشه ... امیدوارم که از این داستان خوشتون بیاد ... اگه هم خوشتون نیمد از اینکه چند لحظه از وقتتون بیهوده هدر شده من معذرت می خواهم ...



پاورقی ....
1-شهر همچنان شلوغ است
2- بلاخره جوراب هام شسته شد

قصه عشق

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.

اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.

سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون

نوشته بود:

"تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

ای کاش این کارو کرده بودم.... با خودم فکر می کردم و گریه!

+ خیس شده در پنجشنبه 8 فروردین1387 0:3 توسط چتر سوراخه |


وای من هنوز واسه عیدم خرید نکردم، شهر اینقدر شلوغه که اصلا راه نیست از در خونه بری بیرون ، درو که باز می کنی یه چادر در خونه می بینی که همه خوابیدن ، تو پیادرو که راه می ری پات به چادور های مسافر ها گیر می کنه ... بازار که نگو همه مثل خرما چسبیدن به هم و اصلا نمی تونی نفس بکشی و فقط یه بوی نا مطبوع عرق از بغل دستی می یاد . فروشنده هام که فکر می کنن مسافر نوروزی هستی و می خواهن سرت کلاه بزارن و جنسو بکنن تو پاچت و اگه بندری باهاشون حرف نزنی که دیگه کلات پسه معرکست ... من که تا بعد از تعطیلات پامو تو بازار واسه خرید نمی زارم ... مهمون نوروزی ها هم که برای دستشویی کردن از هیچ جا نمی گذرن حتی به درخت جلوی خونه ما هم رحم نکردن بطوری که مامانم فکر کرده بود زیر زمین لوله شکسته و آب نشت کرده ...اینم سوغاتی مهمون نوروزی هاست و کاریشم نمی شه کرد و ما جنوبیا چون مهمون نوازیم باید تحمل کنیم دیگه ... این چند روز هم مهمون داشتیم هم مهمونی رفتیم و هم گردش و هم عقد و عروسی و تولد ... تا آخر عید هم به همین صورته .... الانم مهمون داریم خونه ... جاتون خالی میگو پلو مامانم پخته ... جای همتون می خورم ... اصلا نگران نباشید ... راستی این مهمون نوروزی ها چه خریدی می کنن اگه ببینین یه پیرزن 80 ساله یه تلویزیون 36 اینچ رو کولشه انگار نه انگار مثل فرفره راه می ره ... خدایش پشت کار داره ...


پاورقی ...
1- اونایی که هنوز عیدی هاشونو برنداشتن نگران نباشن تا آخر عید عیدشونو می تونن بردارن
2- خیلی گشنمه ... من برم نهار
3- لاک پشتمم سلام می رسونه
4- راستی همه دوستان آزادند هر چند تا کپی که خواستند از عیدشون بردارن
 

+ خیس شده در دوشنبه 5 فروردین1387 12:42 توسط چتر سوراخه |