تبليغاتX
دخـتریــــ بـا چـتـریــــ سـوراخــ ـ ـــ

دخـتریــــ بـا چـتـریــــ سـوراخــ ـ ـــ
ایــن وبــــلاگ هــیـچ شعبـــه دیــگــــری نـــدارد


از در شیرینی فروشی که داشتم رد می شم بوی شیرینی دهنمو صاف کرد . رفتم تو که از این شیرینی دونه ای ها بخرم . یه ساعت تو ویترین چرخیدم تا یکی انتخاب کردم . به خانمه گفتم از این ردیف 3 تا توت فرنگیشو بهم بدین . گفت نمی شه همش توت فرنگی باشه باید پرتقال و موزم برداری وگرنه ردیفم بهم می خوره . گفتم خب من موز و پرتقال دوست ندارم . از هر سینی یه توت فرنگیشو بده تا ردیفت بهم نریزه .خانمه دید زور زبون من نمی کنه  کلی خندید .



پاورقی...
قبلن مردم مشتری جذب می کردن . جدیدن مشتری می پرونن

+ نوشته شده در شنبه 13 اسفند1390 12:49 توسط چتر سوراخه |


 هر شنبه صبح به عشق اینکه جمعه رو تا ظهر می خوابم از خواب پا می شم ولی هر پنچ شنبه شب بچه ها برنامه ریزی می کنن برای اینکه جمعه صبح ساعت 6 بریم دوچرخه سواری لب دریا . من بد بختم جمعه ها ساعت 6 از خواب می پاشم و پر پر می شم . کل هفته به آب و هوای یاهو و گوشیم که نگاه می کنم جمعه رو بارونی نشون می ده اما وقتی جمعه می رسه یهو سیستم آب و هوایی جهان تغییر می کنه و افتابی می شه و دوباره جمعه بعد بارونی نشون می ده .  ما که بی خیال بارون شدیم و امسالم حسرت بارون رو دلمون موند .دیگه چس ناله کردن گذاشتم کنار . اینجایی که کار می کنم خدا رو شکر راضی ام و همکار بد ندارم که عصبیم کنه . یکی از دوستامم آوردم پیش خودم سر کار پشت همیم .یه دونه مسافرت دیگه توی راه دارم که اونم 10 روز آخر ساله . نمی گم کجا می رم تا روز آخر .


پاورقی ...

ندارم 

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1390 9:57 توسط چتر سوراخه |


از سوپرمارکت خرید کرده بودم . داشتم عرض خیابون طی می کردم که یه ماشین به سرعت برق رسید . من ایستادم چون انگاری دستشویی داشت و نمی تونست صبر کنه . به من که رسید برف پاک کن ماشینو زد . انگاری یه پارچ اب ریختن رو من . تمام صورتم و عینک آفتابیم خیس شد . جلومو نمی دیدم . اصن یه وضعی . بر خواهر مادر اون راننده لعنت .



پ.ن : ایده خوبی برای ادیت کردن پسر هاست

+ نوشته شده در چهارشنبه 21 دی1390 19:32 توسط چتر سوراخه |


سرمو کرده بودم تو قسمت فریزر یخچال . سرم داغ بود . داشت می ترکید . دور چشمام در می کرد . از دوش گرفتن با اب سرد متنفرم . ولی اصلن دوست نداشتم از یخچال بیام بیرون . یخچال داشت بوق می زد . مامانم داشت با تعجب نگاهم می کرد و گفت چیزی گم کردی داخل . نمی خواستم جوابش بدم و فقط می خواستم از سرمای داخل یخچال لذت ببرم . صدای مامانم می یومد که داشت می گفت خدایای یه عقل سالمی به بچه های من بده  و من همچنان در یخچال بودم و خواهرم می گفت برو تو . خودت به درک یخچال سوخت بذار درشو ببندیم  . مامانم گفت داره بارون می یادبرو زیر بارون شاید اروم شدی . و من به بارون پناه بردم



پاورقی ....
1-طبق معمول مسافرت بودم
2-بارون می یاد . پاییزم داره تموم می شه

+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1390 23:39 توسط چتر سوراخه |


تولدم بود ولی اصلن حسش  نبود بیام چرت و چرت بنویسم اینجا . تازه از مسافرت برگشته بودم و خسته بودم . نگرانم نباشید الان بهترم . کادو هم ای خدا رو شکر امسال بهتر بود .



پاورقی ...

همیشه شاد باشی

+ نوشته شده در شنبه 7 آبان1390 10:17 توسط چتر سوراخه |


اینجا همه چیز وارونه شده است . من وارونه شده ام دنیا وارونه شده کارهام وارونه شده و گره ها کور تر شدن . اعصابم ضعیف تر شده . دست رو هر چیزی می ذارم نسلش متلاشی می شه . فک کنم اگه با یه پسری دوست شم کلا نسل پسر ها هم منقرض بشه .
کل بعدازظهر امروز رو دنبال در توالت فرنگی می گشتیم . اره در توالت فرنگیمون با حمله انتهاری فردی ناشناس شکسته شده بود و اون فرد هیچ وقت نه خودش سوتی داد ما بهفمیم نه ما به اسمش پی بردیم . اقا خلاصه پیدا نشد . یا تموم کرده بودن یا سایزش نبود . یا نسلش گم شده بود . به نظرم یه تولت فرنگی نو بخریم ارزون تر پامون در بیاد .
الان توی شرکتم و در حالی که شکمم از گشنگی به پشت کمرم چسبیده و اصلا کنترل اعصاب ندارم .




پاورقی ...
1- دلم هوس یه دست کله پاچه کرده .
2- نه دلم هوس یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده کرده .
3- من حامله ام یعنی ؟
4- پاییز همتون سبز .....

+ نوشته شده در سه شنبه 12 مهر1390 9:18 توسط چتر سوراخه |


دوباره مسافرت بودم . امسال دوباره افتادم رو غلتک مسافرت رفتن . چند روز پیش ساعت 12 ظهر زنگ زدن بهم گفتن حاضر شو می یام دنبالت بریم مسافرت . منم داشتم لازانیا می پختم . گفتم اجازه بدین ناهار بخورم بعدش می یام . بعدشم یه دست لباس واسه خودم جمع کردم + مسواکم پریدم تو ماشینو رفتم مسافرت .
یکی از همکارام رفته مرخصی . یعنی وقتی بود هم فرقی نمی کرد . کلی کار ریخته سرم . امروز وقتی اومدم تو اتاق کارم یکی از همکارام بهم گفت : بریم ؟ گفتم کجا ؟ گفت بریم پارک قدیم بزنیم هوا بارونیه .... خو بریم خونه دیگه ساعت 3 شده . یه نگاه به عقربه های ساعت انداختم که مثل بازی رالی داشتن از هم سبقت می گرفتن .
دوستم رفته پیش یه خیاط مرد مانتو دوخته . این نکته بگم که خیاط اندازه هاشو نگرفته از یه مانتو دیگه که واسه مدل اورده بوده اندازه برداشته . مانتو یه سایز کوچیک تر دوخته و مانتو اندازه من شده . دوستم مانتشو داد به من. مانتوش خوشگله و بهم می یاد .
وقتی مانتو تنم کردم مامانم بهم گفت خیلی وقته مانتو رنگ روشن تنت ندیدم . همیشه یا کرم بوده یا مشکی . فک کنم از وقتی با دوست پسر اولیت بهم زدی دیگه مانتو رنگ روشن نپوشیدی .
رفتم تو فکر . چه دقتی داره مامان دوستم . به گذشته برگشتم و حسابی حالم گرفته شد .




پاورقی ...
1- از این به بعد همش مانتو رنگی می خرم .
2- به دوستم گفتم یه مانتو انتخاب کنه من پولشو می پردازم .
3- حالا باید برم یه شال و یه کیف و یه کفش ست برای مانتو بخرم .
4- مسافرت رفته بودم چند تا از روستا های خوش اب و هوای اطراف کرمان .
5- کلی انار ، سیب گلاب ، گردو ، انگور و انواع و اقسام میوه چیدیم .
6- حسابی جاتون خالی

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 شهریور1390 22:32 توسط چتر سوراخه |